Monday, June 28, 2010

note 09

روزهای سختی بود . شوهرعمه ام در کمال ناباوری (5 تیر) فوت کرد منتظر تاکسی بود که ماشین شهرداری دنده عقب اومد و از روش رد شد خیلی برای همه دردناک بود

خدا بیامرزتش

Sunday, June 20, 2010

note 08

خب به چیزی که می خواستم فعلا نرسیدم البته مطمئنم که اتفاق می افته فقط زمانش با خداست

البته دیشب سر یه دو راهی گیر کرده بودم بین دو چیزی که می خواستم و یکیش دیگری رو نفی می کرد یعنی لازمه یکیشون نبود اون یکی خواسته ام بود لزوما نه ها ولی شرایط فعلیمون اجازه نمی داد دو تاشو با هم داشته باشیم واسه همین گذاشتمش پیش خدا و گفتم هر کدومش که به صلاحمونه زودتر اتفاق بیفته و حالا اتفاق افتاد حقش اینه که حسرت چیزی که بدست نیاوردم رو نخورم ولی راستش ته دلم هردوشونو می خواستم

Wednesday, June 16, 2010

note 07

همیشه دعا می کنم که خدا هیچ وقت لطف و رحمت خودشو از ما دریغ نکنه البته هیچ وقت هم غیر این نبوده و من به این خاطر هر لحظه شکر گزار خدای خوب و مهربانم هستم ولی آدمیزاد همیشه تشنه توجه و محبته ، تمنا های آدم تمومی نداره و اینم اصلا به نظرم بد نیست

حالا این همه صغری کبری چیدم که بگم خداجون تویی ودلم و خواسته های بزرگ و کوچیکم که پیش تو هیچن و به انگشت اشاره ای همشون ردیف می شن

مرسی خدای خوبم